چقـدر احمــق بودم کـہ اون لحظـہ هایـے کہ . . .
صـدام میکردے “عروسکم ” خون میــدویـد زیر پوستـم . .
و بـا ” ع ش ق ” میگفتــم جانــــم . . .
غافـل از اینکــه واقعــا عروسکے بیش نبودم . . . !
عروســک خـیمـــہ شــب بــازے . . .
ارسالی از طرف بانو و محمدرضا
نظرات شما عزیزان:
بانو و محمدرضا 

ساعت7:27---2 شهريور 1393
باید کسی را پیدا کنم که دوستم داشته باشد ، آنقدر که یکی از این شب های لعنتی آغوشش
را برای من و یک دنیا خستگیم بگشاید ؛ هیچ نگوید و هیچ نپرسد فقط مرا در آغوش بگیرد بعد
همانجا بمیرم تا نبینم روزهای آینده را … روزی که دروغ میگوید ، روزی که دیگر دوستم ندارد ،
روزهایی که دیگر مرا در آغوش نمی گیرد و روزی که عاشق دیگری می شود !
را برای من و یک دنیا خستگیم بگشاید ؛ هیچ نگوید و هیچ نپرسد فقط مرا در آغوش بگیرد بعد
همانجا بمیرم تا نبینم روزهای آینده را … روزی که دروغ میگوید ، روزی که دیگر دوستم ندارد ،
روزهایی که دیگر مرا در آغوش نمی گیرد و روزی که عاشق دیگری می شود !
[ شنبه 1 شهريور 1393
] [ 20:55 ] [ shahram ][ ]