
سـرد اسـت و مـن تـنهایـم “
چـه جمـلـه ای !
پــــُر از کـلیـشه …
پـــُـر از تـهـوع …
جـای ِ گـرمی نـشستـه ای و می خـوانـی :
” ســرد اسـت “…
یـخ نمـی کنـی …
حـس نـمی کنـی …
کـه مـن بـرای ِ نـوشتـن ِ همیـن دو کلمـه
چـه سرمایـی را گـذرانـدم
نظرات شما عزیزان:
این شعــــرها بروند به جهنــــــم...
مــــن فقط...
دیوانه ی آن لحظـــــه ام
که قلبت...
زیر سرم دست و پا بزند...
مــــن فقط...
دیوانه ی آن لحظـــــه ام
که قلبت...
زیر سرم دست و پا بزند...
اگر تو را دوست دارم
تو را آزاد می گذارم تا با هر انسانی که می خواهی دوست باشی …
چون تو را دوست دارم و به تو به چشم یک انسان می نگرم
نه اموال شخصی ام که باید دو دوستی حفظش کنم و مال خودم بدانم !
تو را آزاد می گذارم تا با هر انسانی که می خواهی دوست باشی …
چون تو را دوست دارم و به تو به چشم یک انسان می نگرم
نه اموال شخصی ام که باید دو دوستی حفظش کنم و مال خودم بدانم !
آسمان برای لحظه ای قرمز شد تا تو توقف کنی
تمام خیابان را بغض بند آورده بود
و دستان منجمدم همچنان تو را فریاد میزدند،
آنرا شال گردنی سفید تو میشنید
حتی کفشهایت برای ماندن زمین را چنگ میزدند،
اما تو بی تفاوت به تمام این حقایق ؛
رفتی …
تمام خیابان را بغض بند آورده بود
و دستان منجمدم همچنان تو را فریاد میزدند،
آنرا شال گردنی سفید تو میشنید
حتی کفشهایت برای ماندن زمین را چنگ میزدند،
اما تو بی تفاوت به تمام این حقایق ؛
رفتی …
بگذار
باران بیاید
و تو بیایی و بمانی
تا تمام خاطره را
زیر باران
تا یک نگاه عمیق
تا یک تبسم عاشقانه
تا لبخند
تا بوسه
تا یک آغوش گرم
پیش ببریم
خسته تر از آنم
که لیوانی چای
آرامم کند …
آغوش گرم ترا میخواهم
در جنگلی ناشناس
وقتی که آسمان
از لابهلای شاخهها
سرک میکشد …
.برای دیدن چشمانت
برای لمس دستانت
برای با تو بودن
تا قیامت صبر خواهم کرد
فرقی نمی کند امروز باشد یا در فرداها
یقین در من موج می زند که روزی با تو خواهم بود…
که لیوانی چای
آرامم کند …
آغوش گرم ترا میخواهم
در جنگلی ناشناس
وقتی که آسمان
از لابهلای شاخهها
سرک میکشد …
.برای دیدن چشمانت
برای لمس دستانت
برای با تو بودن
تا قیامت صبر خواهم کرد
فرقی نمی کند امروز باشد یا در فرداها
یقین در من موج می زند که روزی با تو خواهم بود…
[ شنبه 10 آبان 1393
] [ 17:8 ] [ shahram ][ ]