صد دفعــه بهتــ گفتمـ با "دلمـ" بازیـــ نكنـ!
ببینـ...
خرابشـ كردیـــ!
دیگه عاشقـ نمیشــ ــه
خیالتـــــ راحتــــ ــــ شــد؟
ارسالی از طرف پسر خوب
صد دفعــه بهتــ گفتمـ با "دلمـ" بازیـــ نكنـ!
ببینـ...
خرابشـ كردیـــ!
دیگه عاشقـ نمیشــ ــه
خیالتـــــ راحتــــ ــــ شــد؟
ارسالی از طرف پسر خوب
من هیچ نمی خواهم ...
تنها صدایت را می خواهم تا موسیقی سکوت لحظه هایم باشد
نگاهت را می خواهم تا روشنی چشم های خسته ام باشد
خیالت را می خواهم تا خاطره لحظه های فراموشم باشد
دست هایت را می خواهم تا نوازشگر بی کسی اشک هایم باشد
و تنها خنده هایت را می خواهم تا مرهم کهنه زخم های زندگی ام باشد
آری تنها تو را می خواهم ...
وقتی دلت گرفته باشد،
وقتی هنوز با هر چیز بزرگ و حتی کوچکی دلت میشکند...
وقتی ساده بغض میکنی و ساده میشکنی...
وقتی زمین و زمان هم که دست به دست هم دهند باز حالت خوش نشود،
وقتی هیچ کس با تو صادق نیست چه فایده !
چه فایده که تمام سبزه های دنیا را به هم گره بزنی و زیر لب دعا کنی...
چه فایده خودت را گول بزنی که همه چیز خوب است....
با چشم و گوشت چه می کنی که داد میزنند واقعیت را....
چه فایده که آدمی....
چه فایده که میفهمی .....چه فایده که.....
اینکه گاهی سیگار می گیرد در دست
یعنی هنوز هم نشانی از تو در خاطرش هست
ارسالی از طرف .•❤•Oº° دختری از جنس شمع °ºO•❤•.
سلام هایی که بوی خداحافظی میدهند …
بودن هایی که هیچکدام خوشحال کننده نیستند …
و رفتن هایی که امید بازگشتی به آنها نداری …
همه اینها را که جمع میکنی به یک کلمه میرسی :
تنهایی !
خدایـــــآ حرفـــــی نیســـ ـــت...!
فقطـــ یــِ دعـــــ ــــــا از تــــــــــــه دلـــــ...
هیچکســــــــی را آنقــــدر تنــــــها نکــــن
کــــِ بخــــواد از دنياى واقعى به دنياى مجازى رو بياره...!
خسته ام از تظاهر به ایستادگی
از پنهان کردن زخم هایم
زور که نیست !
دیگر نمیتوانم بی دلیل بخندم و
با لبخندی مسخره وانمود کنم همه چیز رو به راه است....!
............اصلأ دیگر نمیخواهم که بخندم
میخواهم لج کنم ، با خودم ، با تو ، با همه ی دنیا...!
چقدر بگویم فردا روز دیگریست و امروز بیاید و مثل هر روز باشی....؟؟!
خسته ام .... از تو .... از خودم....از همه ی زندگی .....
میخواهم بکشم کنار ! از تو ... از خودم..... از همه ی زندگی .....
حســــــرت !
یعنے رو بـﮧ رویــــــــمـ نشستـﮧ اے
و باز خیســـــے چشمـــانـــمـ را
آن دستمال خشکــ بے احساس پاکــ کنــــد .
حســــــرت !
یعنے شانـﮧ هایت ، دوش بـﮧ دوشــــــمـ باشد
اما نتوانـــم از دلتنگے بـﮧ آن پناه ببـــــــرم.......
حســــــرت !
یعنے تــــ ــــو
کـﮧ در عین بـــــــــودنت داشتنتــ را آرزو مے کنــــــــم . . .