دوست داشتن تمثیلی از نفس کشیدن من است، سزاواری من در زندگی، شایستگیام در بودن! ... اگر سزا بود چنان در آغوش میفشردم که یکی گردیم، و در آن پیکر، نه من دلتنگ میشدم، نه او میگریخت
ارسالی از طرف سهیلا
دوست داشتن تمثیلی از نفس کشیدن من است، سزاواری من در زندگی، شایستگیام در بودن! ... اگر سزا بود چنان در آغوش میفشردم که یکی گردیم، و در آن پیکر، نه من دلتنگ میشدم، نه او میگریخت
ارسالی از طرف سهیلا
چــــــــــیزیم نـــیست کـــه ...
فــــــقط گــــذشته ام درد میکنـــد ...
حـــــالم میسوزد ...
و اینـــــــده ام درد میکند ... هـــــــــمین !!!
درد یعنــــی ســــرت به همــــون سنگـــــــی بخوره که به سینــــه میزدی
آموخته ام که خداعشق است
وعشق تنهاخداست
آموخته ام که وقتی ناامیدمی شوم
خداباتمام عظمتش
عاشقانه انتظارمی کشد دوباره به رحمت او امیدوارشوم
آموخته ام اگرتاکنون به آنچه خواستم نرسیدم
خدابرایم بهترش رادرنظرگرفته
آموخته ام که زندگی دشواراست
ولی من ازاوسخت ترم...
دلت که آرام نباشد..
خنده ها و مسخره بازیهایت که هیچ،
بیخیالیهایت هم دردی دوا نمیکنند..
کافیست بهانه اش جور شود،
بغض
امان نمیدهد!
ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺯ ﻭ ﺳﺮﻣﺎ ﺩﺳﺘــﻬﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﮔﯿﺮﺩ .
ﺩﺭ ﺟﯿﺒــــﺖ ﺑـــﮕﺬﺍﺭﺷﺎﻥ ،
ﺷﺎﯾﺪ ﺫﺭﻩ ﺍﯼ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺗﻪ ﺟﯿﺒﺖ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ،
ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ...
چند وقتیست هر چه می گردم
هیچ حرفی بهتر از سکوت پیدا نمی کنم
نگاهم اما
گاهی حرف می زند گاهی فریاد می کشد
و من همیشه به دنبال کسی می گردم
که بفهمد یک نگاه خسته چه می خواهد بگوید...
میدونی بن بست زنـدگی کـجـاست ؟
جـایـی کـه نـه حــق خـواستن داری نـه تـوانـایـی فــرامـوش کــردن !
ورق ورق کن …
“خـاطـــرات” خاک گـرفتـه را …
شـاید غبـارش …
“احسـاسـت” را به سـرفه بیـندازد …